تبليغاتX
عدالت کور

این دم اخری ها

.فکر کردن درباره ی یه موضوع در حال راه رفتن "مثل حمل کردن یه تیکه سنگه "چه

به قصد پرت کردن توی اب اقیانوس وچه به قصد خرد کردن شیشه های در یه موزه .

 وقتی ادم در حال راه رفتن راجع به چیزی فکر میکنه "قدم هاش سنگین تر

میشه .مثل اینکه فکر ها هم وزن دارند . و هرچی ادم بیشتر و بیشتر فکر میکنه

"قدم هاش سنگین ترو سنگین تر میشه .تا جایی که دیگه نمیتونه قدم از قدم بر

داره . و اون وقت تنها کاری که ازش بر میاد اینه که همون جا که هست بشینه و به

حرکت منظم امواج اقیانوس یا ماموران امنیتی موزه خیره شه و فکر کنه که چه باید

بکنه.    

  

                        

اینم از اخرین اپ در اخرین روزهای تابستون و ماه رمضان . احتمالا از این به بعد کمتر وکمتر میتونم بیام و

 سر بزنم .خوبی یا بدی از ما دیدید حلالمون کنید و این اخرین روز ماه رمضون دعامون کنید . با ارزوی

بهترین ها برای تمامی دوستای خوبم فعلا خدانگهدار


 

نوشته شده توسط bloom klaudia در شنبه 28 شهریور1388 ساعت 14:37 موضوع | لینک ثابت


«زنده بی‌دوست در وطنی// مثل مرده است در کفنی»

 

اتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت

 

عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

 

                                

یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبری نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد و دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد دیوونگی شد عصای عشق

 


 

نوشته شده توسط bloom klaudia در سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت


واقعا باور داری که میتونم نجاتت بدم ؟

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.

در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت

                       

                               

 

 


 

نوشته شده توسط bloom klaudia در یکشنبه 1 شهریور1388 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت